فکر میکنم عبارت « به زندگی امیدوار شدن » خیلی مسخره است . اصلا غلط است . هیچ وقت نمیتوانی به زندگی امیدوار شوی . حتی اگر در بهترین روزهای زندگیت باشی ، حتی اگر با بهترین آدم دنیا باشی ، حتی اگر هر چه میخواهی داشته باشی . نمی شود . اصلا غیر ممکن است . همین که بشینی فکر کنی که … اصلا همین که شروع به فکر کردن کنی میفهمی که همه اش مسخره است . مسخره بازی است . چیزی برای امیدواری نیست .
فقط گاهی اوقات بهانه هایی پیدا می شوند . بهانه هایی که بتوانی با آنها حداقل راحت تر زندگی کنی ، زنده باشی . بارها شنیده ام که میگویند عشق بهترین و لذت بخش ترین پدیده زندگی است . اما عشق هم نمیتواند امیدوار کننده باشد . تنها فرقش این است که اگر کسی را برای دوست داشتن داشته باشی ، انگار پناهگاه داری . انگار یک غار کوچک برای خودت داری . از کل دنیا و کل آدم ها که خسته و عصبانی باشی ، سرت را میندازی و میروی توی غارت . غارت بغلت میکند و همه چیز تمام میشود . همان لحظه که به پناهگاهت فکر کنی همه چیز تمام میشود . حتی لازم نیست نگران بقیه باشی . اصلا بقیه از یادت میروند انگار . همه دغدغه ها و نگرانی ها برای بیرون غار است .
هر جور که فکر میکنم میبینم نمیتوانم به زندگی امیدوار باشم . آدمهای مذهبی معمولا خیلی امیدوار هستند . به آینده ، به زندگی بهتر ، به جهان بعد از مرگ . خب من فقط میتوانم به آهنگ های راک مورد علاقه ام امیدوار باشم ، میتوانم به شماره جدید گلستانه و تجربه امیدوار باشم ، میتوانم به ترجمه خودآموز فوکو امیدوار باشم . بله ، در حال ترجمه این کتاب هستم . یعنی بودم . جدیدا اصلا وقت نکرده ام دوباره به ترجمه بازگردم . همیشه فرق من و آدمهای مذهبی همین بوده است . آنها به پذیرفته شدن دعایشان امیدوار هستند ، من به زودتر تمام شدن لیسانسم . خب به نظر من در زندگی چیزهای مهم تری از خدا و دین وجود دارد . یعنی در واقع آنقدر سرم شلوغ است که حتی نمیتوانم به چیزهایی که میبینم و از وجودشان اطمینان دارم فکر کنم ، چه برسد به اینکه بخواهم به دنیای بعد از مرگ بیندیشم .
اینکه میبینم هنوز آدمهایی به دنبال بی نقص و کامل بودن هستند ، ناامید میشوم . کامل بودن در درس ، کامل بودن در ظاهر و قیافه ، کامل بودن در حرفهای روزانه . من کاملا ناقص هستم و از نقص خود به شدت لذت میبرم . به طرز اعجاب انگیزی نادان هستم . نمیدانم . خیلی چیزها را نمیدانم . زندگی را نمیدانم . خراب شدن سیستم برق رسانی لپ تاپم را نمیدانم . آدمها را اصلا نمیدانم . اصلا نمیفهمم . آدمها پیچیده هستند و خیلی احمقانه پیچیده هستند . البته آنهایی که همه سعیشان در این است که پیچیده باشند ، از بقیه ساده تر و قابل پیش بینی تر هستند . همین آدمها هستند که همیشه میخواهند کامل باشند . به همین خاطر راحت تر از بقیه میشود آنها را خواند . چون کامل بودن یک شیوه زندگی مشخص است . هیچ کس نمیتواند کامل باشد اما سعیش را میکند . روش سعی کردن هم یکی است . اما کسی که ناقصیش را پذیرفته به روشهای مختلفی ناقص و نادان است و خواندنش سخت تر میشود .
چیزی شبیه به جمله بالا در یکی از کتابهای داستایفسکی درباره خوشبختی و بدبختی وجود دارد . شاید هم هوگو بود یا همینگوی . اصلا یادم نمی آید .